مهدی اخوان ثالث
مهدی اخوان ثالث،
از برجسته ترین شاعران معاصر ایران، متخلص به م امید، در سال 1307 در توس
نو ( مشهد) به دنیا آمد و چهارم شهریور سال 1369 در تهران درگذشت. وی در سال 1326
از هنرستان صنعتی دیپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم
شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سیاسی شد و به زندان افتاد. مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد. اگرچه اخوان در
دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر
شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت. مهارت اخوان در
شعر حماسی است. او درونمایه های حماسی را در شعرش به کار می گیرد و جنبه
هایی از این درونمایه ها را به استعاره و نماد مزین می کند. به گفته برخی از
منتقدان، تصویری که از م . امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او
از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه ای
از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت خواهانه پدید آورده است و در این راه
گاه ایران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پیدا کرده است. اما اخوان این
موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته است: "من به گذشته و تاریخ ایران
نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می شناسد، عقده عدالت دارد،
قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز
داشته ام." اخوان از نگاه دیگران جمال میرصادقی،
داستان نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر
شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد
که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و
درونی من بود. نادر نادر پور،
شاعر معاصر ایران که در سال های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر
او آشنا شد معتقد است که هنر م . امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و
سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم
نسلان او و نسل های بعد گذاشت. ارد بزرگ متفکر و
اندیشمند برجسته کشورمان می گوید: مهدی اخوان ثالث سراینده میهن پرستی بود
که در دل ایرانیان آشیانه داشت روانش شاد . هوشنگ گلشیری،
نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خیام با
زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می گوید تعلق خاطر
اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و
تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات
النظیر و جناس و غیره. غلامحسین یوسفی
در کتاب چشمه روشن می گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر
خود را از خلال اسطوره ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده است. شعر زمستان در دی
ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و
تاریکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را
احساس می کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در
جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنین آغاز می کند: علاوه بر زمستان
و ارغنون، از آخر شاهنامه، از این اوستا و در حیاط کوچک پاییز در زندان می
توان به عنوان دیگر آثار مهدی اخوان ثالث یاد کرد. م . امید پس از
انقلاب مجموعه تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم را منتشر کرد. آرامگاه م .
امید در توس، در کنار آرامگاه فردوسی است، شاعری که به او ارادت خاصی می
ورزید سال هایی چند پس
از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی ، مهدی اخوان ثالث ، شاعر روزهای
خسته گی و درد ، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در
دل و دنیای خویش آشتی داده و بر حاصل این آشتی پیام های بودا و مانی را
نیز افزوده است 2 بخش عمدهی شعر
فارسی در سالهای 1320تا 1357هجریی شمسی را میتوان واقعیتِ مستحیل در
ترفندهای شاعرانه خواند؛ تصویرکنندهی مراحل گوناگون یک نبرد در مقابل
قدرت حاکم. در این دوران همهی تشبیهها، استعارهها، نمادها، تغییرات
دستوری، همهی هنجارشکنیها و قاعدهافزاییها (2) در خدمت شعر بیان
بهکار گرفته شد؛ بیان چهگونهگی، چرایی و چهبایدیی جهانی که حضور
قدرتمندان را خوش نمیداشت. شعر بیان در تقابل با قدرت و بر مبنای باور
به ارزشی همهگانی سروده میشد. در این نوع شعر، حسرت، ستایش و یا مرثیه
تنها موقعیت اردوی خیر در مقابل قدرت را استعاری میکرد؛ موقعیت آرزو در
مقابل نظم سیاسی را. فضای حاکم بر شعر
فارسی در فاصلهی سالهای 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه یا عبارت می
توان بازخواند: بشارت، یأس، سرگردانی و ستایش قهرمانان. سقوط رضاخان و
اطمینان به توان انسان برای برپاییی جهانی دیگر در فاصلهی سالها 1320تا
1332 شعر بشارت را ساخته است؛ کودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ
همیشه ی حماسه سازان در فاصله ی سال های 1332 تا 1341 شعر یأس را آفریده
است ؛ ظهور دوباره ی مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر ، در فاصله ی
سال های 1341 تا 1349 شعر سرگردانی را ساخته است ؛ نبرد سیاهکل و شگفتی از
توان ایثار انسان در فاصله ی سال های 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفریده
است . دمی به صدای مهدی اخوان ثالث در همه ی این سال ها گوش فرا دهیم ؛ به
صدای یأس و خسته گی . 3 سال های 1320 تا
1332 ، سالهای گریز رضاخان، پایان جنگ جهانیی دوم، ورود و خروج
بیگانهگان، فرارروییی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای کسب قدرت بود. اما
بیش از همهی اینها، سالهای تولد رؤیاهای مردمی بود که پس از خوابی
شانزده ساله چشم میمالیدند و در جستوجوی غبار سمضربههای مرکب سوار
رهایی به هر سو نظر میکردند. بقایای گروه پنجاهوسه نفر خاک زندان را از
شانه های خود تکانده و حزب توده را بنیان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم
مردم از جور تاریخیی بیگانهگان را نمادین میکرد. افسران خراسان شتاب
برای پیروزی را تجسم میبخشیدند. جنبشهای کارگری رؤیای جهانی خالی از
طبقات را در سر میپروردند. و هیچکس جز به رؤیاها نمیاندیشید. در آن سالها
باور به تولد روزی دیگر، ایمان به توان خویش و حس بهبازیگرفته شدن در
صحنهی سیاسی، همهی ذهنیت مردمی را میساخت که به تغییر تقدیر خویش چشم
امید داشتند. آن سالها، روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی
هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی کند. در آن سالها
هوشنگ ابتهاج با نگاه به همسایهی شمالی که تبلور همهی نیکبختیهای
سترگ شمرده می شد، چنین سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشیدنرم می
بافددامن رقاصة صبح طلایی را”. سیاوش کسرایی جان شاعر فردا را تصویر کرد؛
شاعری که اندوه را خاطرهای دور میانگارد. یقین او به تولد سرایندهای که
بر شعرهایش عطر گل نارنج مینشیند، بی خدشه بود: ”پس از من شاعری آیدکه
می خندند اشعارشکه می بویند آواهای خودرویش چون عطر سایه دار و دیرمان
یک گل نارنج”. 4 سرانجام آنروز
فرا رسید. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حکومت محمدمصدق و پیروزیی
یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بارنشستن”خیانتها” یا خطاهای حزب
توده، تنها حاصل محافظهکاری یا ناتوانیی”حکومت ملی” در شناخت تضادهای
جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضاشاه به تخت سلطنت، تنها روز سخنرانیی
فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یک باور بود. روز
تجسم بدعهدیی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سکه افتادن
اطمینان به خویش و به دیگری بود. آخرین فریادهای کسانی که فاصلهی هستی و
نیستیشان آبی بود که خونها را از سنگ فرشها می شست، دیگر آبستن هیچ
رؤیایی نبود. گویی آنها تنها به خاک می افتادند تا کسب مخفیانهی
قاریهای مسلول را رونق ببخشند. هیچ کس نمی داند
در آن روز نخست چه کسی تنهایی و ترس را احساس کرد؛ نخست چه کسی یار
دیروزی را به انگشت به گزمهها نشان داد یا زیر مشت گرفت؛ اما چهرهی
رنجور مصدق در آستانهی دادگاه، دستی که کاشانی به مهربانی به پشت زاهدی
زد، هجوم شرکتهای نفتیی انگلیسی- آمریکایی به ایران، کشف محل اختفای
فاطمی، لورفتن سازمان افسریی حزب توده، درج تنفرنامههای رنگارنگ در
روزنامهها و حتا تصویر چهرههای پرخشم آنان که تا دم مرگ بر اعتقاد خود
پایفشردند، تجلیی خود را در ناباوری و حیرت همهگانی یافت؛ ناباوری و
حیرت مردمی که ناگهان خود را هیچ یافتند و تکیهگاههای خود را فروریخته.
28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یک سقوط بود؛ روز ترس و آه؛ روز کوچک شدنِ
آدمی. اوج شعر مهدی
اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد کسانی بود که با
کوچکی پیوند نمیتوانستند و بزرگیی دوبارهی کوچکشدهگان را نیز باور
نداشتند؛ تبلور فریاد کسانی که عقربههای آرزوهایشان با چنین جهانی
همخوانی نشان نمیداد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همهی جانها و
هرزهگیی خاک جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و
نه سواری. پهنهی برآمده از خیال او دورتر از آن بود که دست یافتنی
بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوختهگیی بالها را باور داشت و از
انسان بیسرانجامی را. چنین بود که روزگار پس از کودتا را هیچ کس چون او
نسرود. بعد از کودتای 28
مردادماه سال 1332 واژهی شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست.
نیما یوشیج به حضور شب چون کوچهگردی بیطرف شهادت داد؛ بیآنکه آن را
میرا یا مانا بینگارد: ”هست شب یک شبِِ دم کرده و خاکرنگ رخ باخته است”.
نادر نادرپور به زردیی دلفریب نور دل بست؛ هر چند که به ناتوانیی خویش
در ستیز با حریف اعتراف کرد: ”اندام من اندام شمعی واژگون استکز جنگ با شب
پای تا سر غرق خون است... هر چندکه می داند که این نوراز مرگ با او دورتر
نیستاما در این غم نیز می سوزد که افسوساز آن آتش دیرین که در او شعله
می زد دیگر خبر نیستدیگر اثر نیست”. 5 نخستین
مجموعهشعرِ مهدی اخوانثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ،
مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش از روزهای کودتا سروده
شدهاند، فضای حاکم بر این مجموعه، آمیختهای است از حس تنهایی و حسرتِ
روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادکنندهی زخمهای تازه است. رنج مهدی
اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، که برخاسته
از سرگذشت انسانی است که راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده،
جز رهزنانی که به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر که آمد بار خود
را بست و رفت،ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان
عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی که گذشتهی
بهیغمارفتهی خود را هنوز پرمعنا مییابد. و
من نه سبک
شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت
داشته ام.... شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز
برسم...
مهدی اخوان ثالث
هنر اخوان
در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد
که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت
نادر نادرپور
نادرپور گفته است: "شعر او یکی از
سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم
است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه ای ایجاد
کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین
خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ
گاهی به ایران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار
از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل
در او هم تاثیری از گذشته می توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران
یعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."
اما خود اخوان زمانی گفت نه در
صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش
پیروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نیما الهام
گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب
و رگ و ریشه های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه
مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم
یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...."
تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در
التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در
تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره
هوشنگ گلشیری
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
پناه به مزدشت واکنش مردی تنها به زمانهای پر جور و
زخم بود؛ واکنش مردی که مزدکهای زمانهاش را عارف میخواست؛ مانیهای
زمانهاش را عادل. پیامبرانی که پیشازآنکه شمشیر در راه عشق کشند،
آنچه در سر دارند بنهند، آنچه در کف دارند بدهند و آنچه بر آنها آید
نجهند. مهدی اخوانثالث نیکپنداریی زردشت، عدالتجوییی مزدک و
بینیازیی مانی را یکجا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبیعی و خانهی
پدری نشان نیاز به جهانی دیگر بود؛ نیاز به سروریی نیکانی رسته از بندِ
هرچه هست. افلاطون گفته بود مدینهی فاضله آن جا است که مردان خوب حکم
میرانند و مهدی اخوان ثالث همهی خوبها را گردآورده بود تا مدینهی
فاضلهای در دل برپا کند که جهان را امید رستگاری نبود.
واکنش مهدی
اخوان ثالث به جهان، واکنش انسانی بود که از بدعهدیی رؤیافروشان زخمها
به دل و شانه داشت؛ از بدعهدیی رؤیافروشانی که رؤیاهای بزرگ را به برگِ
امانی فروخته بودند و از صدایشان هیچ نمانده بود، مگر آه حسرتی که از گلوی
درراهماندهگان برمیخواست. مهدی اخوانثالث طراوت مدینهی فاضلهی
دلاش را پادزهر اندوه بدعهدیها میخواست. تاریخ اما در بدهیبتترین
لحظههایش، چنان در شعر او نشسته بود، که از حاکمان مدینهی فاضلهی
دلاش نیز کاری برنیامد.
مهدی اخوانثالث نیز محوِ روزگارش بود. او در سال 1328
امید پیروزیی رنجبران را پای کوبید: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد
شدزبر و زیر یقین زیر و زبر خواهد شد... گوید امید سر از بادة پیروزی
گرمرنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سالها، مهدی اخوانثالث طراح
طرحی دیگر بود؛ مایل به برافکندن بنیان جهان: ”برخیزم و طرح دیگر اندازم
بنیاد سپهر را براندازم...هر جا که روم، سرود آزادیچون قافیه مکرر
اندازم”. جان پراندوه و دیرباور او اما بسیار پیش از دیگران به استقبال
روزهای بد رفت. در پشت همهی فریادها و شعارها مردمی ایستاده بودند که
رخوتشان دیرپا بود و آرزوهایشان به لقمه نانی خریدنی: ”ملت گاهی بخواب،
گاهی بیدارو آبروی خود نهاده در گرو نان...گاه گرفتار جلوه های دروغینگاه
بکف، پتک و داس، سرکش و غصبان”. تردید در دل مهدی اخوان ثالث جوانه زده
بود؛ تردید به معبر آرزوها:”دیگر بگو کدام خدا را کنم سجود؟یا شیوة کدام
پیمبر برم بکار”. مهر زردشت و مزدک و مانی و بودا باید همان روزها به دل
او نشسته باشد.
یأس مهدی
اخوانثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس مردی که سوزِ زخمهایش
فرصت اندیشیدن به چراییها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و
هر چه خواهد بود،من نخواهم برد این از یاد :کآتشی بودیم که بر ما آب
پاشیدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام
نرسیده است. زمستان چشم جستوجو نبسته است: ”در میکدهام؛ دگر کسی اینجا
نیستواندر جامم دگر نمی صهبا نیستمجروحم و مستم و عسس میبردممردی، مددی،
اهل دلی، آیا نیست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی
نیست. نه مددی، نه دستی، نه کلامی: ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفتسرها در
گریبان است.... و گر دست محبت سوی کس یازی؛به اکراه آورد دست از بغل
بیرون؛که سرما سخت سوزان است”.
تردیدها اما هنوز به جای خویش
باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خستهگان سقف دیگری باشد : « بیا ای
خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است
./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی
اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام کرک ها را لبیک می گوید:”بده... بدبد.
چه امیدی؟ چه ایمانی؟ کرک جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی
است که به یقین میگراید، زخمی است که کهنه میشود، حیرتی است که عادت
میشود؛ زمزمهای که در غار تنهاییی انسان مکرر میشود: ”چه امیدی؟ چه
ایمانی”؟
دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سالهای بعد از
کودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث که در مجموعه شعرِ
زمستان با کرکها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ
خویش باز میگردد؛ به جهانی که آدمی در آن از وحشتِ سترونیی زمانه،
نخبخیههای رستگاری را در روزگاران کهن میجوید:”سالها زین پیشتر من
نیزخواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد.با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم
از جگر فریاد:این مباد! آن باد!ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر
شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می کند، هرچند نیک می داند که در
زمانهاش شیفتهجانی نیست: “شب خامش است و خفته در انبان تنگ ویشهر
پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی،ناشسته دست و رو.برف غبار بر همه نقش و نگار
او”. و
شهرِ مهدی اخوان ثالث چونان دهشتناک است که او راهی ندارد،
جز اینکه اندکاندک از زمانهی خود برگذرد و در تلخفرجامیی انسان عصرِ
خود، تلخفرجامیی نوعِ انسان را دریابد. هنگام که زخمها از ماندهگی
سیاه میشوند، ثالث سیاهیی روزگارش را با سرنوشت ازلیی انسان پیوند
میزند. خوف حضور دقیانوس ماندهگار است: ”چشم میمالیم و میگوییم: آنک،
طرفه قصر زرنگارِ صبح شیرینکارهلیک بی مرگ است دقیانوس. وای، وای،
افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه ناامیدانهتر مینگرد، به سرنوشت
مجروحان زمانه رنگی ازلی می زند و همهی اندوه زمانه را در دل مردانی که
درمانی نمی جویند، انبوه میکند:”قاصدک ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم
میگریند”.
از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوانثالث بعد از
کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامهای است که قد کشیده است.
نگاهی از دور تا فاجعه پُررنگتر بهچشم بیاید. اینک اگرچه ابری چون آوار
بر نطع شطرنجِ رؤیایی فرودآمده است، اینک اگر چه دیری است نعش شهیدان بر
دست و دل مانده است، اینک اگر چه هنوز باید پرسید: ”نفرین و خشم کدامین سگ
صرعی مستاین ظلمت غرق خون و لجن راچونین پر از هول و تشویش کرده است”؟
اما چه پاسخ این سئوال، چه چراییی گستردهگیی آن ابر و چه عمق اندوه
برخاسته از حضور نعش شهیدان را باید در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه اینها
همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی که بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی
بر کتیبهای:”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بودیکی از
ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: کسی راز مرا داندکه از
اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون کتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است
همان: ”کسی راز مرا داند،که از اینرو به آنرویم بگرداند”.
در
ازاین اوستا، مهدی اخوانثالث از زمانهی خویش فاصله میگیرد تا آنرا
آیینهی بیفرجامیهای نوعِ انسان بینگارد. اگر زمستان از سرمای
ناجوانمردانه مینالد، ازاین اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیهای
بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحهای در سوکِ پیشانیی سیاه انسان است.
اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزیی تن بهقدرت سپردهگان است، ازاین
اوستا افسوس بیمرگیی دقیانوس است؛ پژواک صدای همهی رهجویان در همهی
روزها؛ صدایی در غارِ بیرستگاری: ”غم دل با تو گویم، غار!بگو آیا مرا
دیگر امید رستگاری نیست؟صدا نالنده پاسخ داد: آری نیست”.
سالها
می گذرند. فاصلهی سالهای 1341 تا 1349 سالهای دیگری است. محمدرضا شاه
پهلوی پرچمدار انقلاب سفید میشود. سرمایهداری به روستاها سر میزند.
طبقهی متوسط سر بر میآورد؛ کالاهای غربی بازار ایران را تصرف میکنند.
جبههی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند، جلال آل احمد غربزدگی را
مینویسد؛ جنبش اسلامی روح الله خمینی را مییابد. حسنعلی منصور ترور می
شود. طیب حاج رضایی شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداری میکند.
خلیل ملکی و یاراناش محاکمه می شوند. محمدرضاشاه در کاخ خود مورد سوء
قصد قرار میگیرد. تشییع جنازهی غلامرضا تختی، صحنهی اعتراض به رژیم
شاهنشاهی میشود. کانون نویسندهگان ایران پا میگیرد و اگرچه محمدرضا شاه
تاج میگذارد، شاعران نیمخیز میشوند و غبار جامه می تکانند؛ در برزخی
میان جستوجوی چشم انداز و دلی پر از اندوههای پایا. و
در آن
سالها اسماعیل خویی بر خیزش خشمی گواهی می دهد که دوزخ را ویران خواهد
کرد: “دیر یا زودخشمی از دوزخ خواهد گفت:”آتش”. نادر نادر پور اما، از
آوازهای کهنه دلزده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای
رهگذرانی که گاهگاه،تصنیف کهنهای را در کوچههای شهربا این دو بیت ناقص
آغاز می کنند:آه ای امید غایب!آیا زمان آمدنت نیست”؟ محمود مشرف آزاد
تهرانی به تداوم سیاهیها شهادت می دهد؛ به بیپناهیی کودکانی که
خوابهایشان خالی است: ”عروسکها را در شب تاراج کردهاند... در شهر
چهرهها را در خواب کردهاند”. حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از
زبان قطرههای باران پاسخ میدهد: ”و گوش کن که دیگر در شبدیگرسکوت
نیستاین صدای باران است”. محمدرضا شفیعیکدکنی در کنار حمید مصدق
میایستد: ”امروزاز کدورت تاریک ابرها در چشم بامدادانفالی گرفتهامپیغام
روشنایی باران”. فریدون مشیری به پیشبینیی کدکنی اعتقادی ندارد: ”کاش
میشد از میان این ستارگان کورسوی کهکشان دیگری فرار کرد”. فروغ فرخزاد در
طالع جهان نقش برابری میبیند: ”کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی
میآیدو سفره میاندازدونان را قسمت میکند”. خسرو گلسرخی طراوت جنگل را
دست نیاز دراز میکند: ”جنگلای کتاب شعر درختیبا آن حروف سبز مخملیت
بنویسبر چشمهای ابر بر فراز،مزارع متروک:بارانباران”. منصور اوجی از این
همهتناقض خسته است:”در دیاری کهیکی از شور میگوید، یکی از پردة
بیداد...میشود آیا کسانی یافتراهشان یکراهفکرشان یکجورجادههای دوستیشان
از کجی بس دور”؟
در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوانثالث که ساز
زمانه را با آوای جان خویش همخوان نمییابد، با زبانی که در آن سماجت و
پَرخاش به جای آرامش مأیوسانه و اتکاءبهنفس نشسته است، دلخوشیهای
خامسرانه را هشدار میدهد. اکنون تناقضهای او تناقضهای خسته مردی است
که گاه سر در گریبان دارد و گاه میاندیشد همدلی با رهروان را باید شعری
سرود؛ سرگردانی که گاه فالی میگیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب
اشاراتمنجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم...بهین آزادگر مزدشت، میوهی
مزدک و زردشتکه عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم”. او نوید میدهد که از
تنهایی و اندوه دل خواهد کند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد
که دیگر چون شما و با شما باشم ... طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید،و
در شهر شما از چنگ دلتنگیها رها باشم ...که تا من نیز،به دنیای شما عادت
کنم، یکچندهوای شهر را با صافی پاکیزه و پاکی بپالایید”.
شهرِ
مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد کرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟نمیدانی
مگر؟ کی کار شیطان استبرادر! دست بردار از دلم، برخیزچه امروزی؟ چه
فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد زمانه به سویی دیگر میوزد؛ چنان به شتاب
که مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند میکند: “اینک بهار دیگر، شاید خبر
نداری؟یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل
منادیان بهار اما، چندان نمیپاید. سرمازدهگان مرگ زمستان را باور
ندارند.
7
حمله به پاسگاهی متروک در جنگل های انبوه سیاهکل ، تنها آزمون یک روش مبارزاتی بود . 19 بهمن ماه 1349 پایانی بود بر سال ناباوری ؛ آغازی برای آنان که ظهور " منجیان " را در طالع جهان دیده بودند . چه حضور تصویر تیربارانشدهگانِ نبرد سیاهکل بر صفحههای اول روزنامهها و چه حضور تصویر گریختهگان بر پهنهی دیوارها، جز نمادهای پایان یک دوران نبود. به چشم آرزومندان کسانی به میدان آمده بودند که چشمهایشان پُر از”باغهای بیدار” بود. جنبش روشنفکری ـ سیاسیی ایران که سالها از ناهمخوانیی سخن و عمل مدعیان رنج بُرده بود، ناگاه قهرمانانی مییافت که پریزادانی بیعیب را میمانستند؛ قهرمانانی که محک صداقتشان خاک جهان را رنگین میکرد. حمله به پاسگاه سیاهکل کسان دیگری را به سوی جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خویش را یافته بودند. و
زمانهی شوقزده و حماسهساز اما در شعر مهدی اخوان ثالث پژواکی نیافت. او خستهتر از آن بود که صدایی دلمشغولاش کند؛ کوچهگردی بود که در خویش سفر میکرد: ”سحرگاهان که خاک از ماه و از مِهنم نِزم و دَمِ مهتاب میخورددلم گهوارة غمهای عالم از مشرق تا به مغرب تاب میخورد”.
8
روز زخم و تلخی و تنهایی گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدی اخوان ثالث اما، به یاد ساعتِ سقوط در میخانهی پُردود و هقهق ماند؛ که جهان به چشم گریان او جز هیچ نبود: “هیچیم و چیزی کمما نیستیم از اهل این عالم که میبینیداز اهل عالمهای دیگر همیعنی چه پس اهل کجا هستیماز عالم هیچیم و چیزی کم”.

ماخذ : http://en.netlog.com/clan/Mashahir/blog/blogID=211537
شرفالدین مظفر بن محمد بن مظفر توسی ریاضیدان و ستارهشناس مشهور خراسانی است که در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری میزیست. از کارهای مشهور او این است که اصلاحاتی را در اصطرلاب انجام داده و توضیحات آن را در کتاب المسطح خود آورده است.
شهر مشهد مرکز استان خراسان رضوی با ۲۰۴ کیلومتر مربع مساحت، در شمال شرق ایران و در طول جغرافیایی ۵۹ درجه و ۱۵ دقیقه تا ۶۰ درجه و ۳۶ دقیقه و عرض جغرافیایی ۳۵ درجه و ۴۳ دقیقه تا ۳۷ درجه و ۸ دقیقه و در حوضه آبریز کشف رود، بین رشته کوههای بینالود و هزار مسجد واقع است. ارتفاع شهر از سطح دریا ۹۸۵ متر و فاصله آن از تهران ۹۶۶ کیلومتر است.
فردوسی استاد بی همتای شعر و خرد پارسی و بزرگترین حماسه سرای جهان است. اهمیت فردوسی در آن است چه با آفریدن اثر همیشه جاوید خود، نه تنها زبان ، بلکه کل فرهنگ و تاریخ و در یک سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید و خود نیز برآنچه که میکرد و برعظمت آن ، آگاه بود و می دانست که با زنده نگه داشتن زبان ویژه یک ملت ، در واقع آن ملت را زندگی و جاودانگی بخشیده است .
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کـردم بدیــن پــــارسی
فردوسی در سال 329 هجری برابر با 940 میلادی در روستای باژ از توابع طوس در خانواده ای از طبقه دهقانان دیده به جهان گشود و در جوانی شروع به نظم برخی از داستانهای قهرمانی کرد. در سال 370 هجری برابر با 980 میلادی زیر دید تیز و مستقیم جاسوس های بغداد و غزنین ، تنظیم شاهنامه را آغاز می کند و به تجزیه و تحلیل نیروهای سیاسی بغداد و عناصر ترک داخلی آنها می پردازد. فردوسی ضمن بیان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنین ، بلکه با عناصر داخلی آنها نیز می ستیزد و در واقع ، طرح تئوری نظام جانشین عرب و ترک را می ریزد حداقل آرزوی او این بود که ترکیبی از اقتدار ساسانیان و ویژگیهای مثبت سامانیان را در ایران ببیند. چهار عنصر اساسی برای فردوسی ارزشهای بنیادی و اصلی به شمار می آید و او شاهنامه خود را در مربعی قرار داده که هر ضلع آن بیانگر یکی از این چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: ملیت ایرانی ، خردمندی ، عدالت و دین ورزی او هر موضوع و هر حکایتی را برپایه این چهار عنصر تقسیم می کند. علاوه بر این ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگی ما ایرانیان است که می کوشد تا به تاخت و تاز ترک های متجاوز و امویان و عباسیان ستمگر پاسخ دهد او ایرانی را معادل آزاده می داند و از ایرانیان با تعبیر آزادگان یاد می کند؛ بدان سبب که پاسخی به ستمهای امویان و عباسیان نیز داده باشد؛ چرا که مدت زمان درازی ، ایرانیان ، موالی خوانده می شدند و با آنان همانند انسان های درجه دوم رفتار می شد بنابراین شاهنامه از این منظر، بیش از آن که بیان اندیشه ها و نیات یک فرد باشد، ارتقای نگرشی ملی و انسانی و یا تعالی بخشیدن نوعی جهانبینی است.
سی سال بعد یعنی در سال 400 هجری برابر با 1010 میلادی پس از پایان خلق شاهنامه این اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوی نشان داده می شود. به علت های گوناگون که مهمترینشان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حکومتی با فردوسی باعث برگشتن فردوسی به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر فارسی در سال 411 هجری برابر با 1020 میلادی در زادگاه خود بدرود حیات گفت ولی یاد و خاطره اش برای همه دوران در قلب ایرانیان جاودان مانده است.
زبان ، شرح حال انسان هاست اگر زبان را برداریم ، تقریبا چیزی از شخصیت ، عقاید، خاطرات و افکار نظام یافته ما باقی نخواهد ماند بدون زبان ، موجودیت انسان هم به پایان می رسد زبان ، ذخیره نمادین اندیشه ها، عواطف ، بحران ها، مخالفت ها، نفرت ها، توافق ها، وفاداری ها، افکار قالبی و انگیزه هایی است که در سوق دادن و تجلی هویت فرهنگی انسانها نقش اساسی دارد.همگان بر این باورند که واژه ها در کارگاه اندیشه و جهان بینی اندیشمندان و روشنفکران هر دوره در هم می آمیزند تا زایش مفاهیم عمیق انسانی تا ابد تداوم یابد. با وجود این ، در یک داوری دقیق ، تمایزات غیرقابل کتمان و قوت کلام سخنسرای نام آور ایرانی حکیم ابوالقاسم فردوسی با همتایان همعصر خود آشکارا به چشم می خورد زبان و کلمات برآمده از ذهن فرانگر و تیزبین او، در محدودیت قالبهای شعری ، تن به اسارت نمی سپارد و ناگزیر به گونه شگفت آوری زنده ، ملموس و دورپرواز است فردوسی به علت ضرورت زمانی و جو اختناق حاکم در زمان خود، بالاجبار برای بیان مسائل روز: زبانی کنایه و اسطوره ای انتخاب کرده است ؛ در حالی که محتوای مورد بحث او مسائل جاری زمان است بدین اعتبار، فردوسی از معدود افرادی است که توان به تصویر کشیدن جنایات قدرت سیاسی زمان خویش را داشته است پایان سخن آن که انگیزه فردوسی از آفریدن شاهنامه مبارزه با استعمار و استثمار سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی خلفای عباسی و سلطه امیران ترک بود .
آنچه کورش کرد و دارا وانچه زرتشت مهین
زنده گشت از همت فردوسی سحـر آفرین
نام ایــــران رفته بــود از یـاد تا تـازی و تـرک
ترکــتــازی را بــرون راندند لاشـــه از کـمین
ای مبـــارک اوستـــاد‚ ای شاعـــر والا نژاد
ای سخنهایت بســوی راستی حبلی متین
با تـــو بد کـــردند و قــدر خدمتت نشناختند
آزمـــنـــدان بــخیـــل و تاجـــداران ضـنــیــن
زندگی نامه
حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد.
پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی
بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص
است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده
است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.
فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید.
همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.
چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.
او خود می گوبد:
بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.
اَلا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال
پراکنده شد مال و برگشت حال
بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.
اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد.
علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.
عضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.
ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.
به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".
گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت.
تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند.
فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.
در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند.
اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند.
از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد.
شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است.
فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد.
او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.
ویژگیهای هنری شاهنامه
"شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.
اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد. ارد بزرگ متفکر شهیر کشورمان می گوید : ایرانیان نیک نامی و پاکی تبار گذشتگان خویش را در شاهنانه فردوسی می بینند و در هر دودمانی که باشند برآن راه خواهند بود .
ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.
شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.
فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد.
در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد.
زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.
حکیم فردوسی خود توصیه می کند:
تو این را دوغ و فسانه مدان
به یکسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد
شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.
جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند.
تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد.
زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند.
برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است.
پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند.
شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است.
آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند.
قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد.
اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند.
نگاهی به پنج گنج نظامی در مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.
تصویرسازی
تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است.
تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.
چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:
چو خورشید از چرخ گردنده سر
برآورد بر سان زرین سپر
***
پدید آمد آن خنجر تابناک
به کردار یاقوت شد روی خاک
***
چو زرین سپر برگرفت آفتاب
سرجنگجویان برآمد ز خواب
و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:
چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشگر کشید
موسیقی
موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند.
علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد.
اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است.
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد
ز غریدن کوس و اسب نبرد
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر
ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر
همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب
سوی غرق دارند گفتی شتاب
منبع داستانهای شاهنامه
نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود.
این کتاب به دلیل آن که به دستور و سرمایه "ابومنصور توسی" فراهم آمد، به "شاهنامه ابومنصوری" شهرت دارد و تاریخ گذشته ایران به حساب می آید.
اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود در بعضی نسخه های خطی شاهنامه موجود است.
علاوه بر این شاهنامه، یک شاهنامه منثور دیگر به نام شاهنامه ابوالموید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است، اما چون به کلی از میان رفته درباره آن نمی توان اظهارنظر کرد.
پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی کار به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را شروع کرد.
دقیقی زردشتی بود و در جوانی به شاعری پرداخت.
او برخی از امیران چغانی و سامانی را مدح گفت و از آنها جوایز گرانبها دریافت کرد.
دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد.
دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود.
فردوسی استاد و هشمهری دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد.
از این رو می توان شاهنامه دقیقی را منبع اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.
بخش های اصلی شاهنامه
موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض حکومت ساسانیان به دست اعراب است و کلاً به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.
دوره اساطیری
این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان تکوین می یابد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن در این دوره صورت می گیرد.
در این عهد جنگها غالباً جنگ های داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگ ترین مشکل این عصر بوده است. (بعضی احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان فلات ایران بوده اند که با آریایی های مهاجم همواره جنگ و ستیز داشته اند)
در پایان این عهد، ضحاک دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام پس از هزار سال فریدون به یاری کاوه آهنگر و حمایت مردم او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.
دوره پهلوانی
دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر، گرشاسب به ترتیب به پادشاهی می نشیند. جنگهای میان ایران و توران آغاز می شود.
پادشاهی کیانی مانند: کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد دلاورانی مانند: زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.
سیاوش پسر کیکاووس به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت پیغمبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود.
مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود، شغاد از بین می رود و سیستان به دست بهمن پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد، و با مرگ رستم دوره پهلوانی به پایان می رسد.
دوره تاریخی
این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند.
در این زمان اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا را که همان داریوش سوم است می کشد و به جای او بر تخت می نشیند.
پس از اسکندر دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آن گاه حمله عرب پیش می آید و با شکست ایرانیان شاهنامه به پایان می رسد.
ماخذ :
http://www.tebyan-zn.ir/papers/subpapers.aspx?id=26&category=GR
ابو جعفر محمد بن محمد بن حسن توسی (زاده توس بسال ۵۹۸ (قمری)، برابر ۵۸۰ (خورشیدی) و متوفای ۱۸ ذیالحجه ۶۷۲ (قمری)، برابر ۱۱ تیر ۶۵۳، در کاظمین) ملقب به خواجه نصیر طوسی یا خواجه نصیرالدین طوسی، فیلسوف، متکلم، فقیه، دانشمند، ریاضیدان و سیاستمدار ایرانی شیعه سده هفتم است.
فهرست مندرجات |
وی یکی از سرشناسترین و متنفدترین شخصیتهای تاریخ جریانهای فکری اسلامیست. علوم دینی و عقلی را زیر نظر پدرش، و منطق و حکمت طبیعی را نزد داییاش آموخت. تحصیلاتش را در نیشابور به اتمام رساند و در آنجا به عنوان دانشمندی برجسته شهرت یافت.
وی در زمان حمله مغول به ایران در پیش ناصرالدین، محتشم قهستان، به کارهای علمی خویش مشغول شد. در همین زمان اخلاق ناصری را نوشت. پس از مدتی به نزد اسماعیلیان در دژ الموت نقل مکان کرد، اما پس از حمله هلاکوی مغول و پایان یافتن فرمانروایی اسماعیلیان(۶۳۵ ه.خ) هلاکو نصیرالدین را مشاور و وزیر خود ساخت، تا جایی که هلاکو را به تازش به بغداد و سرنگونی عباسیان یاری نمود.[۱]
خواجه نصیر الدین طوسی در ۱۸ ذی الحجه ۶۷۲ (قمری) هجری قمری وفات یافت، و در کاظمین دفن گردید.[۲]
وی سنت فلسفه مشایی را که پس از ابن سینا در ایران رو به افول گذاشته بود، بار دیگر احیا کرد. وی مجموعه آرا و دیدگاههای کلامی شیعه را در کتاب تجرید الاعتقاد گرد آورد.
او در مراغه رصدخانهای ساخت و کتابخانهای بوجود آورد که حدود چهل هزار جلد کتاب در آن بودهاست.[۳] او با پرورش شاگردانی (همچون قطب الدین شیرازی) و گردآوری دانشمندان ایرانی عامل انتقال تمدن و دانشهای ایران پیش از مغول به آیندگان شد.[۴]
وی یکی از توسعه دهندگان علم مثلثات است[۵] که در قرن ۱۶ میلادی کتابهای مثلثات او به زبان فرانسه ترجمه گردید.
زندگی او بر پایه دو هدف اخلاقی و علمی بنا نهاده شده بود. او در بیشتر زمینههای دانش و فلسفه، تالیفات و رسالاتی از خود به یادگار گذاشته که بیشتر عربی هستند، اما ۲۵٪ نوشتههای وی به زبان پارسی بودهاند.[۶] از معروفترین آثار او به پارسی، «اساس الاقتباس» و «اخلاق ناصری» را میتوان یاد کرد. وی در اخلاق ناصری رستگاری راستین انسانها را در «سعادت نفسانی»، «سعادت بدنی» و «سعادت مدنی» میداند و این نکته نشان میدهد که خواجه در مسائل مربوط به بهداشت جسمانی و روانی هم کارشناس بودهاست.
آثار فراوانی از خواجه به یادگار مانده که به برخی از آنها اشاره میگردد:
۱. تجریدالعقاید
۲. شرح اشارت بو علی سینا
۳. قواعد العقاید
۴. اخلاق ناصری یا اخلاق طوسی
۵. آغاز و انجام
۶. تحریر مجسطی
۷. تحریر اقلیدس
۸. تجریدالمنطق
۹. اساس الاقتباس
۱۰. زیج ایلخانی
۱۱. آداب البحث
۱۲. آداب المتعلمین
۱۳. روضةالقلوب
۱۴. اثبات بقاء نفس
۱۵. تجرید الهندسه
۱۶. اثبات جوهر
۱۷. جامع الحساب
۱۸. اثبات عقل
۱۹. جام گیتی نما
۲۰. اثبات واجب الوجود
۲۱. الجبر و الاختیار
۲۲. استخراج تقویم
۲۳. خلافت نامه
۲۴. اختیارات نجوم
۲۵. رساله در کلیات طب
۲۶. ایام و لیالی
۲۷. علم المثلث
۲۸. الاعتقادات
۲۹. شرح اصول کافی
۳۰. کتاب الکل
۳۱. صور الکواکب
همایش بین المللی هفتصد و پنجاهمین سالگشت خواجه نصیرالدین طوسی